-خب ......باهاش یه قرار بذار بریم قرارداد رو ببندیم ، فقط گفتی جاش خوبه دیگه؟ تمیز باشه


ها محمد!!! مثه خونه گرفتن کیش نشه هاااااا؟!


محمد:اگه میخوای،  میتونیم اول بریم ببینمش بعدأ تصمیم بگیری؟؟


یکم فکر کردم.....واقعا حوصله این کار را رو نداشتم!!!!


-نه لازم نیست، فقط قرار رو باهاش بذار.


محمد:چشم قربان! امری دیگر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


-آهان، بابت خرید هم ممنون!


محمد:واووووووووووووو!!!!!!!!!


خندیدم و گفتم:


-چیه ؟


محمد: خیلی وقت بود این جور حرف زدن رو یادت رفته بود؟!


-تو توجه نمیکردی! حالا هم به سلامت!


باهاش دست دادم یه تک بوق زد و رفت/ خریدارو برداشتم رفتم داخل / صدای مامان  از سالن


میومد، انگار با تلفن صحبت میکرد!!!


رفتم سمت آشپزخونه و یه لیوان آب واسه خودم ریختم، داشتم از آشپزخونه سمت  اتاقم


میرفتم/یهو شاخک هام فعال شدن!!!! همونجا روی راه پله برگشتم سمت  هال


مامان:به به به سلامتی!؟!؟!ایشالا به خیر و خوشی!چه بی خبر فریبا جون؟!


.....

پاهام میخکوب شدن روی پله ها...چی میگه؟؟؟؟؟چی به خیر و خوشی؟؟؟؟فریبا خانوم؟


مامان: إ؟؟ همین جمعه؟؟؟؟

.....

نه مثله اینکه خبریه!!!! رفتم پای تلویزیون توی هال  نشستم که بتونم بفهمم دقیق موضوع از

چه قراره/ روی کاناپه نشستم /صدای مامان دقیق تر میومد


مامان: والله  اگه بچه هام بیارنم من که از خدا میخوام

.....

مامان: به هرحال مبارک باشه.ایشالا خوشبخت بشن....


دیگه صدای مامان رو نمیشنیدم! یه حدس بیشتر نمیشد زد! ماهرخ خانم!!!!بلاخره...


مامان: وا!! کوروش؟؟؟؟


از صدای مامان 3متر پریدم:


-ها؟


مامان: دیوونه شدی پسر؟ داری چیکار میکنی؟


-چیزه ، تلویزیون میبینم!


و اشاره ای به تلویزیون کردم،.......گندت بزنن پسر، تلویزیون که خاموشه!!!!!


مامان: رفتی بیرون چیزی به سرت خورده؟؟؟تلویزیون که خاموشه؟


همینطور که میرفت سمت آشپزخونه  گفت:


مامان: امان از دست تو...


واسه اینکه یادش بره زود از روی مبل پریدم و رفتم دنبالش گفتم:


- با کی صحبت میکردین؟


أه خراب ترش کردم؛


مامان یه نگاهی به سرتاپام کرد و اومد نزدیک/یه قدم رفتم عقب و نگاهمو دوختم به کابینت

پشت سرش؛


مامان: دیگه مطمئن شدم یه چیزیت شده!!!!


زود رفتم سمت یخچال و گفتم:


-چرا چون میپرسم کی بود؟؟؟


قبل از اینکه در یخچال رو باز کنم، نگاش کردم سری تکون داد و و نفس عمیقی کشید؛


مامان: هِـی! اگه من پسرم رو نشناسم که...


با اعتراض گفتم:


-ماماااااان!!!؟ یه چیز کوچیک ازت پرسیدماااا! میخوای نگی هم نگو!


در یخچال رو بستم و رفتم سمت هال که صدای مامان بلند شد؛


مامان: فریبا بود، زن آقا سعید؛...


ایستادم و مامان ادامه داد:


مامان: آخر هفته جشن عقد ماهرخه!


دستمو گرفتم به مبل که تعادلم رو حفظ کنم، و خفه گفتم:


-خب؟؟؟


مامان: خب که خب، زنگ زد دعوت کرد که بریم ...


نشستم روی مبل و پوزخندی زدم و با خودم گفتم: که بریم؟؟؟؟؟کجا بریم؟؟؟ عروسی ماهرخ؟؟؟


ههه!

مامان: با توام؟؟؟ کوروش!


گنگ نگاهش کردم!


مامان: میریم؟؟؟


آب دهنمو که خشک شده بود ، الکی قورت دادم و از روی مبل بلند شدم


-نمیدونم مامان، باید ببینم آخر هفته چی کار دارم!


و دیگه منتظر نموندم و رفتم سمت اتاق، به اتاق که رسیدم در رو قفل کردم همونجا پشت در


نشستم / به نفس نفس افتاده بودم....



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ | 9:36 | نویسنده : محمدرضا |