با نوری که توی صورتم خورد بیدار شدم.
مامان: پسر لنگه ظهره بیدار شو!
پتو رو کشیدم روی سرم و با اعتراض گفتم:
-ماماااااااان!
مامان: بله وقتی تا ساعت 12 شب بیرونی تا الانم باید بخوابی، پاشو دیگه کوروش!
بلند شدم نشستم و پتو رو دورم پیچیدم
-مامان صد دفعه گفتم بدم میاد نور بخوره توی چشمم
همیشه با نور بیدار شدن عصبیم میکرد، مامان هم انگار دیگه مطمئن شد من دیگه خوابم نمیره
رفت بیرون، تیشرتم رو از کنار تخت ببرداشتم و تنم کردم و بلند شدم و آب به دست و صورتم
زدم و رفتم آشپزخونه
-مامان چیزی هست بخورم؟
درحالی که شیر میداد دستم یه کاغذ هم بهم داد
مامان: کوروش لطف میکنی اینارو بخری واسه شب؟
یکم از شیر رو خوردم و گفتم:
-شب ؟؟؟؟؟؟چه خبره؟
مامان: هیچی الهه اینا دارن میان!
-اهان
بلند شدم که مامان گفت
مامان: کوروش مامان چرا نمیری کارخونه داداشت مشغول شی؟
برگشتم کنارش روی زانو نشستم
-مامان من، مهندسی معماری و چه به چوب سازی؟
مامان: عزیزم نمیخوای که بری اونجا کار کنی، میخوای بری اونجا مدیر یه بخشی بشی ، کم کم
باید واست آستین بالا بزنیم، ولی هرجایی که بریم باید کسب و کار داشته باشی
خندیدم و درحالی که بیرون میرفتم گفتم
-اوووووووو تا اون موقع!!!!
صداش رو بلند کرد و دنبالم راه افتاد
مامان: تا کدوم موقع پسر دیگه 27 سالته!!!!!
خندیدم
- واقعا؟!؟!؟!چشم مامان خانوم
رفتم سمت اتاقم که لباسامو عوض کنم، دیدم گوشیم روی عسلی کنار تخت روشن و خاموش
میشه! شیرجه زدم سمت تخت ،مجمدبود
-الو
محمد: به به میبینم که آقا کوروش بیدارن؟
صدامو خواب آلود کردم
-مگه تو میذاری کسی هم بخوابه؟
محمد: إإإإإإ تو همین الان سرزنده بودی!!!! چاخان
-بنال؟!
محمد: کوروش واقعا برات متاسفم، مثلا مهندس این مملکتی، شخصیتی!چیزی؟
محمد: تهدید میکنی؟ خواستم بیام بریم بیرون یه دوری بزنیم؟!
یهو یه فکری به ذهنم رسید
-آره آره بیا تا 10 دقه دیگه آماده ام
محمد: وقتی میگی 10 دقه دیگه یعنی آماده ای و قصد بیرو ن رفتن داشتی!
خندم گرفته بود
-آره دیگه فعلا
دیگه منتظر نموندم تا حرف بزنه و قطع کردم، شروع کردم لباس پوشیدن
صدای مامان رو از پایین شنیدم
مامان: کورووووش؟!؟!؟!؟ عصر شد پسر؟!
توی آینه یه نگاهی انداختم و رفتم پایین
-دارم میرم ،فعلا
کفشهامو برداشتم و پوشیدم و همینطور که به سمت در میرفتم با خودم فکر میکردم از کی
محمد رو میشناسم؟
آهان یادم اومد: ترم 3 کاردانی بودم اون موقع دانشگاه اصفهان بودم ، وقتی محمد رو دیدم
خیلی ازش خوشم اومد بچه خوبی بودبچه ی یه شهر بودیم، اونم مثه من دانشجوی اصفهان
بود! با اینکه سر و گوشش خیلی میجنبید ولی خوشم میومد ازش/ولی من فقط به خاطر ماهرخ
رفته بودم مهمان گرفتم که بهش نزدیک تر باشم....ویبره گوشی توی دستم رو نگاه کردم بازم
پریا بود
--سلام خانوم؟!؟!؟!
پریا: سلام، کوروش خیلی بدی یه زنگی! یه اسی!
-خب حالا چه طوری؟
پریا: ممنون/کی ببینمت؟ دلم واست یه ذره شده
-امروز که نمیشه ولی فردا رو جور میکنم
ماشین محمد رو از ته کوچه دیدم در رو بستم و ایستادم کنار جدول
پریا: کوروش!!!
سوار ماشین شدم و با محمد دست دادم
-پری گفتم که امشب نمیشه حالا هم کار دارم قطع کن بعدا بهت زنگ میزنم
پریا: باشه منتظرتم خدافظ عزیزم
-بای
رومو کردم سمت احد و دستمو بردم سمت پخش ماشین
-چه طوری پسر؟ و دکمه پلی رو زدم
محمد: میگم یه ضرب المثل هیت که میگه سلام گرگ بی طمع نیست! شنیدی؟
خندیدم و گفتم
-نه جون تو بار اولمه!!!
محمد: جون عمه ات
برگشتم با چشم غره گفتم
-چیکار به عمه ی من داری؟؟؟خوبه منم بگم خاله ات؟
صدای پخش بلند شد/شونه ای بالا انداخت و گفت:
محمد: هرچی دوست داری بگو! همه پیشکش خودت
نچ نچی کردم و گفتم
-این آهنگ ها چین گوش میدی؟
محمد: میتونی گوش ندی؟
دکمه ی پخش رو زدم و سی دی رو درآوردم مشغول گشتن سی دی ها توی داشبورد
شدم/ایناهاش پیداش کردم! "علی عبدالمالکی"/ پلی کردم
من میرم واسه همیشه
عشق من
این دله تنها واست
تنگ میشه عشق من
حیفه اون چشمات که
اشک بریزن عشق من
این دله تنها واست
تنگ میشه عشق من
….
-محمد همین بغل یه سوپری هست نگه دار
راهنما زد و ایستاد
-الان برمیگردم
خریدای رو انجام دادم و برگشتم خریدا رو گذاشتم عقب ماشین /سوار ماشین شدم/پسره ی کله
خر دوباره سی دی رو عوض کرده بود و با موبایلش حرف میزد/
محمد: روی چشمم ارشیا خان
.....
محمد: آره کوروش هم الان نشست
......
محمد: باشه بهش میگم/5شنبه دیگه؟
.....
محمد:قربانت
-چی میگفت؟
راهنما زد و از پارک دراومد
محمد: برنامه شمال ریختن، خواست ببینه ما هم میریم یا نه؟
-إ؟؟؟؟خب؟
محمد: خب که خب!!!!
-چی کار میکنی؟میری؟
نفسشو داد بیرون
محمد: عرضم به خدمتتون.........بستگی داره!
-اونوقت به چی؟
محمد:به اینکه تو بیای یا نه! و نگاهم کرد
-من که میدونی نمیتونم مامانم رو تنها بذارم ، باید ببینم میشه بره خونه یکی از خواهر برادرا یا
نه؟
محمد: خب باشه هروقت تصمیم گرفتی به منم بگو. حالا کجا برم؟؟؟؟
دندونامو ردیف کردم و با حالت شیطنت گفتم
-خونه....
یهو برگشت با تعجب نگام کرد
-إ جلوت رو نگاه کن پسر! میخوای جوون مرگم کنی؟ روشو کرد سمت خیابون و گفت
محمد: تا حالا شنیدی میگن سوء استفاده ابزاری؟
خندیدم همیشه عادت داشت کنایه هاش رو اینطوری میزد/جوابی بهش ندادم و رو به رو رو
نگاه کردم ولی مرده بودم از خنده
محمد: با توام چرا منو از اون سر شهر کشوندی در خونه اتون؟ مگه خودت ماشین نداری؟
مرض داشتی؟
دیگه نتونستم خندم رو نگه دارم به ریسه افتاده بودم
-بابا غلو نکن!!!!!!اون سر شهر کجا بود؟؟؟ همش یه میدون پایین ترین ها! حالا مگه چی
شده؟ خواستی یه چرخ بزنی که چرختم زدی!
محمد: واقعا که منو بگو به خاطر توء.....قرارم رو با بهاره کنسل کردم؟
-به خاطر من؟؟؟؟؟ تو خودت بهم زنگ زدی؟
و بهش خیره شدم/ خندش گرفت،
محمد: میخواستم اگه قبول نکردی بعدش به بهاره پیشنهاد بدم که بریم بیرون
-آهان اینو بگو! نگو به خاطر من؟! بهاره کیه همون دختر دیروزیه؟
نیشخند شیطونی زد و گفت:
محمد:آرررررررررررررره
-چه زود صمیمی شدین؟ دیشبم که بردیش مهمونی!؟
محمد:خبرا زود می پیچه!!!!!!!!!وایسا ببینم تو دیشب نبودی پریا اونجا چیکار میکرد؟؟؟
-خب من بهش نگفته بودم کاوه اینا خونمونن
محمد: آهان از اون نظر؟!؟!
دیگه رسیدیم در خونه
-بفرمایید خونه!!!!!
چپ چپ نگام کرد/خندیدم و گفتم
-باشه باوووو/فعلا
پیاده شدم و جنسا رو از عقب برداشتم گذاشتم جلو در و آیفون رو زدم، یهو یه چیزی یادم اومد
رفتم سمت ماشین
شیشه رو داد پایین
محمد: امری باشه؟؟؟؟قربان!
خندیدم
-میگم با اون فامیلتون که گفتی مکان داره واسه دفتر صحبت کردی؟
محمد: بله گفت :"تا آخر ماه مستاجر توی ساختمون هستش" ولی میتونیم الان بریم قرارداد
ببندیم تا اونجا خالی شه
-باشه.امروز چند شنبه اس؟
محمد:یکشنبه،!
-خب ......باهاش یه قرار بذار بریم قرارداد رو ببندیم ، فقط گفتی جاش خوبه دیگه؟ تمیز باشه
ها محمد!!!مثه خونه گرفتن کیش نشه هاااااا؟!
.: Weblog Themes By Pichak :.

