جوی خشکیده، همچو چشمی کور

خالی از آب و از نشانهء او

مردی آوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانهء او
.

.
.

گنبد آشنای مسجد پیر

کاسه های شکسته را می ماند

مومنی بر فراز گلدسته

با نوائی حزین اذان می خواند
.

.
.

می دویدند از پی سگها

کودکان پا برهنه ، سنگ به دست

زنی از پشت معجری خندید

باد ناگه دریچه ای را بست
.

.
.

از دهان سیاه هشتی ها

بوی نمناک گور می آمد

مر کوری عصازنان می رفت

آشنائی ز دور می آمد
.

.
.

دری آنجا گشوده گشت خموش

دستهائی مرا بخود خواندند

اشکی از ابر چشمها بارید

دستهائی مرا ز خود راندند
.

.
.

روی دیوار باز پیچک پیر

موج می زد چو چشمه ای لرزان

بر تن برگهای انبوهش

سبزی پیری و غبار زمان
.

.
.

نگهم جستجو کنان پرسید :

«در کدامین مکان نشانهء اوست؟»

لیک دیدم اتاق کوچک من

خالی از بانگ کودکانهء اوست
.

.
.

از دل خاک سرد آئینه

ناگهان پیکرش چو گل روئید

موج می زد دیدگان مخملیش

آه، در وهم هم مرا می دید!
.

.
.

تکیه دادم به سینهء دیوار

گفتم آهسته :«این توئی کامی ؟»

لیک دیدم کز آن گذشتهء تلخ

هیچ باقی نمانده جز نامی
.

.
.

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبارآلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور آرزویم بود



برچسب‌ها: اشعار زیبا, اشعار زیبا فروغ فرخزاد, دفتر شعر فروغ فرخزاد, شعر بازگشت

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ | 9:27 | نویسنده : محمدرضا |